باحرف هایم کمی ارامتر میشود. حرف هایی که از صبح چندین بار تکراشان کرده ام: الان بابا میاد. نفت میاره. گررممون میشه. میتونی پاشی مشق هات رو بنویسی. منم برات ابگوشت بزارم.» سرش را میگذارد روی شکمم. دردم بیشتر میشود ولی حرفی نمیزنم. لب هایم را روی هم فشار میدهم. نمیدانم درد زایمان است یا بچه توی شکمم چاییده. به خودم میپیچم. موهای مشکی و لطیفش را نوازش میکنم. چیزی از ته دلم هم میخورد و بالا تر میاید. دستم را روی دست هایش میگذارم و به خودم فشار میدهم. میخواهم لحاف را روی سرش بکشم که دستم را پس میزند. به گمانم سخت ترین قسمت مادر بودن این اسن که رنج بچه ات را ببینی و نتوانی کاری برایش بکنی.
به در شیشه ای اتاق خیره میشوم. برف هنوز هم بیرحمانه میبارد. دندان های ریحانه روی هم میخورد و انگار هر کدامشان مثل شمشیری توی قلب من میروند. لحتف را کمی بالا میزنم و زیر کرسی را نگاه میکنم. نفت تمام شده و چراغ هم دیگر دارد خاموش میشود. صد صلواتی که نظر رباب کرده ام دارد تمام میشود ولی هنوز خبری از اقا مجید نیست. نمیدانم. حکما نتوانتسه هنوز پولی جور کند. شاید هم پول جور کرده ولی نفت توی شهر تمام شده. پاهایم از سرما سنگین شده. ریحانه را توی بغلم فشار میدهم.. دست هایش را میمالانم تا کمی گرم شود. دندان های خوردم به لرزه میافتد از سردی او.
صدای تلویزیون بیبی از اتاق بغلی میاید. چه حال و حوصله ای دارد توی این هرسات. از هفته ی پیش که آقا حمید،برادر شوهرم را برده اند بی بی صبح تا شب اخبار گوش میکند. طفلکی فکر میکند میتواند ردی از او پیدا کند که زنده است اصلا یا نه؟ شاید هم صرفا برای هواس پرت کردن است. پرت کردن هواس آدم را گرمتر میکند و مردن را دورتر. گوشهایم را تیز میکنم تا حواسم پرت شود: « رئیس جمهور المان بعد از استقبال رسمی اعلی حضرت طی مراسمی ویژه به محل اسقرار خود در کاخ گلستان رفتند. قرار است امشب ضیافت شامی به افتخار ایشان و همسرشان در این کاخ برگزار شود.»
دستم که روی ریحانه است بیشتر یخ میکند. به خودم میایم. نفس هایش ضعیف تر شده. کم زور و بی رمق. دلم می لرزد. یاد حرف بی بی می افتم: سرما زده اگر بخوابد دیگه بیدار نمیشه.»نگاهش میکنم. رنگش پریده. به سیاهی میزند. درد مثل زنجیری دور کمرم میپیچد. چشم هایم را میبندم. بی بی را صدا میکنم. با اینکه میدانم گوش های سنگینش مانع از شنیدن است. یا شاید او هم شبیه عصمت خانم زن همسایه یخ زده. صلوات میفرستم و شیطان را از تاریکی های مغزم بیرون میکنم. ریحانه را تکان میدهم. نباید بخوابد. دست هایم رمق ندارد. دست های کبودم به لرزه میافتد. اشک هایم بیرون میریزد. به زحمت ریحانه را بغل میکنم و توی دلم میگریم. با فریاد بی بی را صدا میکنم. دندان هایم روی هم میخورند. باز هم ریحانه را تکان میدهم. با سیلی توی گوشش میزنم. سرش بی جان روی دستم میافتد. سرش را توی دو تا دست هایم میگیرم و تکان میدهم. بلند فریاد میزنم و کمک میخواهم. پاهای کرختم را از زیر کرسی بیرون میکشم. نمیتوانم بیاستم. دست هایم را هایل میکنم و خودم را کشان کشان جلو میبرم. دستم هایم طاقت نمیاورند. نفس زنان روی زمین میافتم. اشک های گرمم یخ های مژه ام را اب میکنند. تمام توانم را جمع میکنم.دستم را به کنار موزادیک برامده ی گوشه اتاق میاندازم و باز همخودم را جلو میشکم. برف توی حیاط قد کشیده. ابِ حوض بیشتر از همیشه یخ زده. به دو کلاغی که روی پشت بام یخ زده اند نگاه میکنم. چشمانم تار میبیند. دستانم ول میشود. دوباره روی زمین پهن میشوم. چشمانم به آسمان است. هواپیمایِ بزرگی از بین ابر ها رد میشود. یاد حرف های آقا حمید میافتم: هر بار که قرار است یکی از ارباب های اروپاییش بیاید سفارش میدهد گل از هلند با هواپیمای بوئینگ برایش بفرستند. فقط هزینه ی اجاره ی هر هواپیما سیصد هزار تومن است. این ها ظلم نیست؟» نگاهم روی کلاغ هاست. پلک هایِ بی رمقم روی هم می افتد.[1]
[1] - وقتی که در زندان بودم، خبر آوردند که سرمای همدان به ۳۳ درجه رسیده؛ بعد خبر آوردند که دو هزار نفر از سرما تلف شدهاند. در آن حالت من دستم بسته بود؛ چه میتوانستم بکنم؟ این تازه در همدان بود؛ البتّه در تهران و شهرهای دیگر هم تلفاتی بود. دولت چه اقدامی نمود؟ در یک چنین وضع برای استقبال از اربابان خود، با طیّاره از هلند گل میآورند! پول ملّت فقیر را تلف میکنند. اجاره هواپیما که از هلند گل میآورد سیصد هزار تومان است! جبران کنید غلطهای خود را؛ اسلام را رعایت کنید.(صحیفه ی امام ره/جلد یک/صفحه ی 270)
ما را در سایت داستان بلند طعم تلخ رژلب بنفش دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 15